
چیزی برای گفتن نمیماند جز اندوهی بزرگ.
روانشاد آرمین خسروی جوان ۲۶ ساله زرتشتی روز جمعه نهم بهمن در اثر سانحه تصادف درگذشت و خانواده و دوستانش را در غم بزرگی فرو برد، آیین خاکسپاری این بهشتی روان پس از نیمروز دهم بهمن ماه برگزار شد و آیین پرسه ی آن در تهران روز پنجشنبه ۱۵ بهمن ماه از ساعت ۳ تا ۵ پسین در تالار ایرج برگزار خواهد شد، همچنین روز آدینه ۱۶ بهمن ماه از ساعت ۳ تا ۵ پسین در تالار ماهیار اردشیر قاسم آباد یزد برپاخواهد بود.
۲ کامنت »
لینکک
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸
گو.گل چند وقتی بود که ثبت شده بود و گوگل هم نوشته بود که میتوان ازش برای کوتاه سازی لینکها استفاده کرد ولی هیچ راهی برایش من پیدا نمیکردم. تا این که امروز که کرومم را استفاده کردم متوجه شدم یک افزونه برای کروم درست شده که میتواند لینکهای اینترنتی را با این سرویس گوگل کوتاه کند. به نظر میآید سادهترین راه استفاده از این سرویس هم استفاده از کروم به همراه این افزونه باشد. این افزونه را در اینجا میتوانید پیدا کنید. کروم را هم که از این جا میتوانید پایین گذاری کنید. شکل زیر هم شمایلی از این افزونه پس از نصب در کروم هستش.

دسته : وب, گوگل
برچسب : لینک, کروم, گوگل, اینترنت,
۴ کامنت »
لینکک
دی ۲۶م, ۱۳۸۸
کاری را که خوب بلدی پرزنت کنی بهتر هست دنبالش بروی نه کاری را که خوب بلدی انجامش بدهی.
دسته : هنری
برچسب : ardeshir, ardeshir film, ardeshirbahal, ardeshirfilm, ardeshirtv, bbc, bbc comedy, فارس, فارسی, ویدیو, یوتیوب, بی بی سی, بیبیسی,
۱ کامنت »
لینکک
دی ۲۱م, ۱۳۸۸
محلهی بی در و پیکری نبود. ولی هر از چند گاهی یک دزدکی پیدا میشد و به یکی از خانههای این محله سر میزد. اولهایش خیلی شرور نبود و به بردن چند تا چیز کوچیک موچیک قناعت میکرد ولی بعدها کم کمک به نوایی رسیده بود و با کامیون بار میآمد در خانهها را در میزد اگر جواب نمیدادی خودش در را باز میکرد و جنسهایت را بار کامیون میکرد و میبرد. یادمه خودم یک بار ازش پرسیدم چی کار میکنی، گفت فلانی دارد جابهجا میشود من دارم کمکش میدهم و بهم گفته که اسبابش را برایش ببرم خانهی جدیدش. اصلا قیافهاش به آدمهای پست نمیخورد. حتی اگر کمی باهاش هم حرف میزدی میدیدی که دل سادهای دارد. شاید هم راست میگفت و خودش از چیزی خبر نداشت. دزدی که میشد، آژان و آژان کشی بود که شروع میشد. در همهی خانهها را میزدند، بگو مامان یا بابایت بیایند دم در، آخر من دزد را دیدم ولی کسی حرفم را باور نمیکرد که. تا فیه خالدون خانوادهای که ازش دزدی شده بود را ازت میپرسیدند. معمولا هم به جایی نمیرسید. فیلم پلیسی نبود که آخرش همه چی خوب ختم بشود و پلیس دزد را دستگیر کرده باشد و همهی جنسها را پس صاحبش بده که. اولهاش همه شوکه میشدند، دزدی تو این محله، ولی کم کم عادتشان شده بود و اگر کسی میگفت خانهی فلانی را دزد زده، جوابی که میشنیدی این بود که مثلا این بار ۵امش بود. جالبی همهی دزدی ها هم این بود که کسی طوریش نمیشد یا چیزی شکسته نمیشد و جالبتر از آنها هم این بود که به طرز اسرارآمیزی چیزهایی که به سرقت رفته بود سر راه صاحبخانه ظاهر میشد. دزد با شرفی بود به نظر. میرفت یک مدتی استفادهاش را میکرد و بعد پسشان میداد. حتی یک باری این دزد گرامی با کامیون بارها را آورده بود برای صاحبخانه. نه میشد خرش را بگیری که تو دزدی و نه میشد که بگویی نمیخواهمشان. میگفت یک بابایی آمده و اینها را از یک کامیون دیگر بار زده تو این کامیون برای این آدرس. میگفته که دارد اسباب کشی میکند و کامیون بارش خراب شده و حالا این مرد راننده آمده برساندش. هیچ آدرسی هم ازش ندارد که بروی دنبالش. اولها همه رفته بودند انواع و اقسام دزدگیرها و قفل و حصار و زنجیر و اینها به خودشان و خانهاشان آویزان کرده بودند ولی دیگر که دیدند نه اینها اثری دارد و هم این که دزد محله ضرر زیادی نمیرساند از اینها که بی خیال شدند دیگر در خانههایشان را هم قفل نمیکردند. میدانستند اگر دزد بخواهد بیاید دزدی که میآید و قفل در هم جلویش را که نمیگیرد هیچ. از طرفی هم دیگر دزدان هم فکر دزدی تو این منطقه را نمیکنند از بس که شنیدند آنجا دزدی شده. نه چیزی مانده تو خانهها و به خیال خودشان همه هم چهار چشمی مواظبند. آخرش هم ما نفهمیدیم چی به چی بود ولی هر چی بود خوب دزدی بود. یکی از اهالی محل میگفت کار یکی از خود اهالی هستش. این کار را کرده تا از جواهرهای قدیمیاش که تو خانهاش محافظت میکند خیالش در امان باشد. یکی دیگر میگفت اصلا این دزد نیست، این هم یکی از اهالی محل خودمان هست که فعلا به این جا نقل مکان نکرده.

۱ کامنت »
لینکک
دی ۱۶م, ۱۳۸۸
بعد از مدتها یک متنی به دستم رسید. دوستی لطف کرده بود و از نوشتهام نقدی نوشته بود و به ایمیلم فرستاده بود. از این جنگولک پنگولکها آمده بود برایم وقتی که بازش کردم. یک فایل تکست بود. یادم رفته که چه جوری میشد این خرچنگ قورباغهها تبدیل به فارسی کنم. یادمه جوان که بودیم از فرانت پیج استفاده میکردم. حالا یک کاریش باید بکنم.
یادش به خیر، اولین بار بعد از مدتها که به یک ارور جاوایی خوردم بعد از مدتها کار نکردن با جاوا یک جایی ذخیرهاش کردم. اسکرین شاتش هم مدتی روی دسکتاپم بود. این هم شده تیریپ همان.
۱ کامنت »
لینکک
دی ۱۳م, ۱۳۸۸
ناخدای کشتی باز هم فرمان به جلو را صادر کرد. این چندمین بار بود که فرمان میداد. دیگر تک تک اتفاقاتی که پس از فرمان قرار بود اتفاق بیافتد را از بر شده بود. کی قرار بود لیز بخورد هنگام جابجا کردن بادبان. کی زغال قرار است تمام بشود و کی قرار است از فشار کاری نق نق بزند. برای همهی اینها خودش را این بار آماده کرده بود. این دفعه خودش هم به آسمان که نگاه میکرد صاف صاف بود. آسمان صاف همیشه خبر از توفانی شدید میدهد. حتی مرغان دریایی هم که همیشه در کنار بادبانهای کشتی پرواز میکردند خبری ازشان نبود. حتی آنها هم فهمیده بودند که این راه پر پیچ و خمی که در پیش است یارای عبور هر کسی نیست. پختهی راه و دل به دریازدهای میخواهد. البته تقصیری هم نداشتند، مرغهای دریایی حداکثر به فکر ۳۰ ثانیهی دیگر زندگیاشان میتوانند باشند، البته اگر با مقیاسی مغز آنها و پالسهای الکتریکی داخلش را بتوان با مغز انسان مقایسه کرد. راهی که پیش رو بود، راهی نبود که وسطش برگشتی باشد. یعنی حتی اگر کوچکترین امیدی هم به برگشت بود، ناخدا دوست داشت یا به مقصد برسد یا به زلالترین و شفافترین چیزی که در زندگیاش میشناخت ملحق بشود. فکر همه جایش را کرده بود، حتی اگر هم به مقصدش نمیرسید، یاد داده بود به دیگران که توی یک زندگی خیلی چیزهایی دیگر از خود زندگی هست که میشود بهشان فکر کرد. میشود ازشان استفاده کرد و پیامی رساند، حتی اگر لازمهاش مرگ باشد.

از دوست پیرش شنیده بود مرگ و به قول پیرمرد رشادتهای همرزمانش را در جنگ با آمریکا، یا به گفتهی او همان دشمن خبیث. دوست پیرش یک ماهیگیر چشم بادامی بود که به واسطهی از دست دادن دو پایش فقط در اتاقی مینشست و کشتی ماهیگیری را ناخدایی میکرد. برایش از زمان جنگ بسیار گفته بود، از دوستانش که چه به سادگی برای دفاع از وطنشان با هواپیماهای پر از بنزین خودشان را به کشتیهای مهاجم میزدند. به خدا اعتقادی نداشت و نه به بهشت و جهنم ولی از این تفکر دفاع میکرد. دوست پیرش هرباری که خاطرهای از جنگ تعریف میکرد یک پیک میزد. پیکی که برای او خیلی آشنا نبود. نامش ساکی بود. مشروبی ازخاور دور که به گمانش از ساقههای برنج میگیرند، آخر این خاور دوریها یا ماهی میخورند یا برنج. پیرمرد هر بار و به نشانهی ۱۱ دوستی که از دست داده بود و خودش و ناخدا ۱۳ پیک کوچک را به ترتیب ردیف میکرد، تک تک نام هر کدامشان را میبرد و پیکها را سر میکشید. به پیک یکی به آخری که میرسید که نام خودش بود همیشه اشک در چشمانش جمع میشد. ناخدا تنها کسی بود که در خلوت او راه داشت و تنها او بود که اشکانش را دیده بود. به پیک ناخدا که میرسید همیشه بهش میگفت ببین این هم ۱۳امیناش هست و باز قرعه به نام تو افتاده. ته خندی سعی میکرد بزند و آن را سر بکشد. پیکها دیگر برایش دوا شده بودند. اگر آنها را نمیخورد نمیتوانست درد پاهایش را به راحتی تحمل کند. آخر از جنگ هنوز خرت و پرتهایی توی پایش مانده بود. در آوردنش خیلی سخت نبود ولی ماندنش هم صدمهی آنچنانی بهش نمیزد فقط درد داشت. خودش میگفت که برای ترس از عمل نخواستم که آنها را دربیاورند ولی ناخدا که میدانست جریان چیست.
ولی برای ناخدا این تفکر هم مضحک بود، تفکر مردن برای دفاع. برای دفاع از هر چی که شده، به نظر ناخدا، نمیبایست از جان گذشت. چه این خانهات باشد، دوستت، همسرت، بچهات و یا کشورت. خیلی با خودش کلنجار رفته بود که خودش را راضی کند که کار درستی است ولی نمیتوانست. ازطرفی هم وقتی برای نفی این کار میخواست استدلال کند باز هم قانع نمیشد. خودش هم توی دوراهیای گیر کرده بود که برای رسیدن به هدفش راهی که میرفت شاید به سلامت ختم نمیشد. اگر خدمهی کشتی این را میدانستند که نمیگذاشتند دیگر برشان فرمان براند. دست به یکی میکردند، او را یا به دریا میانداختند و یا اگر خیلی خوش شانس بود یک گوشهای حبسش میکردند تا به خشکی برسند و خودشان کشتی را ناخدایی میکردند. ولی او ناخدا بود، هر چه بود اگر او نا خدای کشتی هنگامی که در بندر لنگر انداخته بود، در کشتی و به هنگام درنوردیدن دریاها او بود که خدای همهی مردمان آن کشتی بود. او بود که برای همه تصمیم میگرفت و همه هم به حرفهای او گوش میکردند. وقتی فکرش را میکرد، بار راهی که میخواست بپیماید بر دوشش بیشتر حس میشد. انگار مانند بچگیهایش با دو دستش تلاش دربرداشتن لنگر به ساحل نشستهی کشتیای زنگ زده کرده بود که رویش افتاده بود و تا ماهها جایش روی شانهها و بازوانش درد میکرد. شاید هم همان درد بود که شوق او به دست و پنجه نرم کردن با دریا را درش برای همیشه روشن کرده بود.
Bluehost
|